گوشه هایی از زندگی شهید حسن البنا
سناء البنا از امام حسن البنا میگوید
امام بنا در جایگاه امام پدر و انسان الگو:
وقتی مادر زنش به او هشدار داد و گفت: «یهود تو را خواهد كشت»، تبسم بر لبانش نقش بست و خندید، گویا سخنش را تأیید میكرد و گفت: دولت با تمام تشكیلاتش برای كشتنم برنامهریزی و توطئه میكند در حالی كه من به تنهایی رفت و آمد میكنم و حتی كودكی ده ساله میتواند مرا بكشد. هنگامی كه دخترش وفاء در آخرین روزهای زندگیاش یک قبضه اسلحهی کمری به او داد، آن را برگرداند و گفت: فكر میكنی اگر كسی قصد کشتن مرا داشته باشد من هم به نیت كشتنش به او حمله میكنم؟
در حالی كه آخرین روزهای زندگی و لحظه شهادت پدر در روز شنبه 12 فوریه 1949م. را به یاد میآورد، اشك در چشمان سناء البنا حلقه میزند و میگوید: وقتی بعد از شهادت بر بالینش حاضر شدم و عمهام فاطمه پارچه را از چهرهاش برداشت، چهرهاش مانند ماه شب چهارده میدرخشید و لبخندی زیبا بر صورتش نقش بسته بود به گونهای كه نمیتوانستم شهادتش را باور كنم و به دوستانم میگفتم: به زودی پدرم به جمع ما باز میگردد.
